سلام.
می دانید این بلاگها با ادم چه می کند؟همان کاری که مرگ می کند.شاید هم اگر ادمی را نکشد ادم راحداقل دیوانه میکند.خیلی دوستش دارم اما از بس حالم را گرفته عطایش را به لقایش می بخشم و به میهن بلاگ می روم.من در خانه تازه در میهن بلاگم .اگر دوست داشتید به من سری بزنید
این هم نشانی تازه من
http://nazemsara.mihanblog.com
Share this Post
این شعر را پیشترها سروده بودم.سال گذشته.در باره مردی که روزنامه فروشی را وا نهاد و به کاری دیگر پرداخت.
تیتر اول: شعور،حلق آویز
کودتای خرافه در پاییز
رفته از یاد آسمان، خورشید
کرده تمکین به زاغکی شب خیز
تیتر دوم به خواب رفته خدای
وا نهاده وعید رستاخیز
یا نه این زاغکان نمی گیرند
به پشیزی عِقاب هول انگیز!!
آن طرفتر قیام را قی کرد
کاسب روزنامه ی پرهیز
ساندویچ سکوت می پیچد
در کتاب سیاه زهر آمیز
زیر باران، خمیر شد کاغذ
تیتر آخر،امید،حلق اویز
زرین شهر تابستان ۸۶
ارسال شده در مورخ ۱۴ آبان ۸۸ توسط masoodnazem | موضوعات: شعرهایم | نظرات: بدون نظر

استاد جعفر ناظم رعایا
نوشته ای از دانشمند فرزانه استاد جعفر ناظم رعایا
پیشترها؛ زندگانی بر اصل کشاورزی و دامداری ونیروی انسانی و با ابزارها و وسایل ابتدایی می گذشت .در بخشهای مرکزی کشورما جمعیت به نسبت زیاد و منابع آبی اندک وناچار خرده کشاورزی بر قرار بود ومردم اکثرا در فقر و کم کاری و بیکاری بسر میبردند وکار کردن هم متناسب با مقتضیا ت کاشت وداشت وبرداشت در فصول کشاورزی برای کسانی که اراضیی مزروعی داشتند حالت عادی و غیربحرانی داشت و فقط در حالات بحرانی بود که کشاورزان احتیاج به کارگر اضافی داشتند وکاری موقت با مزدی اندک برای بیکاران پیدا می شد که از آن جمله کار درو,خرمنکوبی و بوجاری بود .
بوجاران کار عمده شان پاک کردن دانه ها از کاه و پوشال و خاک و خاشاک بود و غالبا به روستاهای دیگرهم می رفتند و به دیگر کشاورزان کمک می کردند و روزانه مزدی که بین سه چارک یا یک من (۵/۳تا ۵کیلو) از محصول خرمن را در یافت می داشتند!
اگر فرض کنیم در طول سال یک بوجار می توانست شصت روز کار پیدا کند تقریبا ۳۰۰ کیلومحصول به دست می آورد که باید یک سال با آن زندگی کند –یعنی روزانه ۸۳۰ گرم! ووضع بسیاری از کشاورزان خرده پا هم تفاوت خیلی زیادی با بوجاران نداشت.از میا ن بوجاران بعضی که نمی توانستند با گرسنگی و تنگی زندگی کنار بیایند گاهی در غیاب کشاورزان مقداری از محصول را بر می داشتند و پس از پایان کا رآن را دزدکی با خود می بردند .بنا بر این صاحبان خرمنها ناگزیر پیوسته بر کار بوجاران نظارت می کردند ,اما فشار فقر هم کار خودرا می کرد
روزی صاحب خرمنی ناگزیر می شود بوجار را تنها بگذارد درحالیکه دورا دور او را زیر نظر داشته است , بوجار که نمی خواسته است فرصت را از دست بدهد بی احتیاطی می کند و مقداری ازمحصول را در ظرفی می ریزد و زیر کاهها پنهان می کند تا پس از پایان کار و در فرصتی مناسب آنهارا ببرد. کشاورز که شاهد رفتار بوجار بوده پس از انجام کارش که به خرمن بر می گردد شروع می کندگندمهارا در خورجین ریختن و زیر کاهها پنهان کردن . بوجار شگفت زده می پرسد: چراچنین می کنی ؟ جواب می دهد: توکه بوجاری بدزدی!!! اما من که صاحب خرمن هستم ندزدم ؟!!
حالا وضع کشور ها ی اسلامی و مسلمانان کنونی همچون داستان بالاست:
عده ای بیگانه به تدریج به عنوان تاجر ,باستان شناس , کار شناس ,مشاور, وارد خاور میانه وبه طور کلی مشرق زمین شدند ورفته رفته بر تمام امور و شئون آن مسلط شدند وسر نوشت آنرا بدست گرفنتد و مردم آنرا به بردگی درآوردند و با کمک خود آنان به چپاول منابع آن پرداختند و اخیرا که صداهای اعتراض از گوشه کنارهابلند شد علاوه بر اینکه خود علنا و رسما به سر کوب وخاموش کردن صدای معترضان پرداختند و به ایجاد تفرقه ومذهب ومسلکها و حزب سازیها و دسته بندیها و به مزدوری گرفتن روی آودند و مردم را چنان بفریفتند و به جان همدبگر انداختند که روی متجاوزان زور گوی چیاولگر را سفید کردند ! و وااسفا که این عقربهای جاگرفته در آستین بد تر از مار غاشیه هستند.
همنوعان ,هموطنان و همدینان دژخیمتر از دشمنان وخونخوار تر از کفار حربی در افغانستان وپاکستا ن و عراق و ایران و یمن وعربستان و فلسطین و سایر کشورهای اسلامی به صورت نهان و آشکار !!با نامهای وهابی,القاعده, طالبان و مذاهب ومسالک واحزاب و گروههای دیگری که همه هم خودرا برحق ودیگران را بر باطل و مهدور الدم می دانند خرمنداران دزد تر ازبوحاری هستند که از خرمن خود می دزدند وازیاوران خود می کشند. کاروانیان چپاولگر تر از راهزنان ؟!شرممان باد از این مسلمانی وین چنین خوی پست انسانی !
Share this Post
به نقل از روزنامه دنیای اقتصاد
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=18134
**********
شاید اگر کسی شبیه عادل فردوسیپور در صداوسیما پیدا میشد و میتوانست برنامهای مخاطبپسند برای ادبیات راه بیندازد، حالا وضعیت شعر و داستان با شرایط کنونی زمین تا آسمان تفاوت داشت. هرچند فوتبال و حاشیههایش از موقعیتی برخوردار است که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست.
شکاف بین شاعران و نویسندگان با رسانه ملی در سالهای پس از انقلاب همواره وجود داشته و کسی نمیتواند منکر این قضیه شود که چهرههای فرهنگی تمایل چندانی به حضور در برنامههای صدا و سیما ندارند. در این میان «دو قدم مانده به صبح» محمد صالح علاء کمی معادلات را بر هم زد و با دعوت از میهمانان نامدارش توانست علاقهمندان فرهنگ و هنر را در ساعتهای پایانی شب، پای تلویزیون بکشاند. تولید این برنامه باعث شد از یک طرف، خیلیها که توجه چندانی به برنامههای فرهنگی تلویزیون نداشتند به خاطر حضور آدمهایی شبیه شمس لنگرودی، احمدرضا احمدی، احمدپوری و…مشتریان ثابت «دو قدم مانده به صبح» شوند و از طرفی دیگر تابوها شکست و پای چهرههای شاخصی که تا آن روز، راه صدا و سیما را نمیدانستند به رسانه ملی بازشد، اما اتفاقات پس از انتخابات همه چیز را به خانه اول برگرداند و دوباره جای خالی خیلیها در همین برنامه که به نوعی پیش از آشتی دادن دو طیف بود، احساس میشود. در یک نگاه کلی بررسی عملکرد رسانه ملی گواه این ادعا است که هیچ گاه اهمیتی برای ادبیات جدی و نامهای آشنایش قائل نبوده است. همواره نامهایی ازاین تریبون تاثیرگذار تبلیغ شد که آنقدرها مهم نبودند یا اگر قرار بود در برنامهای شعری خوانده شود شعر یک شاعر ضعیف از نظر ادبی به میدان آمده و اگر بخشی از داستان یا نثر یک نویسنده انتخاب شد، باز به همان گونه بوده است. وقتی ادبیات در مهمترین رسانه کشور اینگونه غیرجدی و پیشپا افتاده تلقی میشود توقع بیشتری از وضعیت کنونیاش نمیتوان داشت. در واقع رفتارهای غیرمسوولانه باعث شده است تا اهالی ادبیات برعکس نقاط مختلف دنیا حضور در رسانه ملی را کسر شان خود بدانند.
همین بیتفاوتی محسوس نسبت به شاعران و نویسندگان استخوان خرد کرده، در کتابهای درسی هم دیده میشود و آنجا هم حذف درست شبیه صدا و سیما حرف اول را میزند. مرور اسامی آنهایی که آثارشان در کتابهای درسی برای سنین مختلف تبلیغ میشود و مقایسه کارنامه شان با اهالی جدی ادبیات، این نکته را به ذهن میرساند که صداوسیما و آموزش و پرورش دست در دست هم گذاشتهاند تا ادبیات جدی در حاشیه و مهجور بماند.
بیتردید اگر در صدا و سیما فرصتی فراهم میشد تا کودکان این سرزمین به جای وقت تلف کردن پای برنامههای بیهویت و وقتگیر با شاعرانی مثل عباس یمینی شریف و محمود کیانوش و آدمهایی از این دست آشنا میشدند و در گامهای بعدی با روایتهای «هزار و یک شب» انس پیدا میکردند، سرانه مطالعه تا این حد فلاکتبار نبود و تیراژ پایین کتابها به رویایی ترین شکل ممکن میرسید، اما حیف که تمام این حرفها در حد شعار باقی میماند و انتظار افقهای روشنی هم نیست. چرا که وضعیت کنونی نشان میدهد که ادبیات خط قرمز رسانه ملی است و هر روز هم این خط قرمز پررنگتر میشود. تجربه ثابت کرده که برخوردهای سلیقهای همواره بیشتر از همه گریبان اهالی ادبیات را میگیرد و کاری هم نمیتوان کرد.
راستی برای آدمی که اهل کتاب است و ادبیات مهمترین دغدغه جدی زندگیاش به شمار میآید و آنگاه این دغدغه، در لابلای این همه برنامههای رنگارنگ جایی ندارد و اگر هم دارد در حد وقت پر کردن است، چه کاری غیر از حرص خوردن میتواند وجود داشته باشد.؟
Share this Post
برای انکه بتوانید دیوان کامل ایرج میرزا را بخوانید کافی است بر روی لینک زیر کلیک راست نموده و ان فایل را در کامپیوترتان ذخیره کنید.انگاه با اکروبات ریدر یا فاکس ایت ریدر ان را باز کرده و مطالعه نمایید
دانلود دیوان ایرج میرزا
Share this Post
قلم به دست گرفتهای و سطر سطر میباری. قلم به دست گرفتهای و صفحه صفحه رنگ می پاشی. شدت احساس در رگهایت شقایق وار جاری است. اما چرا و برای چی؟
همیشه می گویی برقرار باشی وسبز هان؟ چه بیهوده می گویی آسمان به چشمم شایدآبی باشد. وشاید نبض خورشید بزند هنوز،، وباز هم شاید. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیالاند. وشاید در دل پیرمردی صفا باشد اما همه اینها به چشمت اینگونه اند و چه هنرمندانه نقابی به چهره زدند تو کجای کاری هان؟
دگر سنگهای کف دلها پیدا نیست تا روی آن ها بنشینم و صفا کنیم دگر جایی برای نشستن هم نیست اصلا من دیروز ناله ی سی و سه و پل را شنیدم هوایش غم زده بود دلش لک زده برای یک جوی آبی!.
دگر زندگی به سان دیدگان سهراب(سپهری) نیست تا«زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آنگونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنهها، جاریاش کرد،،حالا کجا اینگونه زندگی را معنی می کنند ؟آدرسش را هیچکس نمی داند.
این روزها هم:
دگر قورباغه ها و پرنده ها برای دستک جوق غولوم خاص(۱) کنسرت نمی گذارند.
دگر اشکف حج محمود(۲) هم سایه اش را از روی زمین دزدیده است.
من دیروز حسین خان(۳) را دیدم او هم دلش می خواهد گیتار بزند !!
روزگار جایزه دار ما چه ها که نمی کند…
چه بیهوده میگویم من…………..
پی نوشت:
۱-نام جویی در سده لنجان
۲-نام جایی در سده لنجان
۳-نام مردی که پیشترها خوب یولن می زد.
Share this Post

زندگی در دستان شماست
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا به استراحت نیازداشت و می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت. درحالیکه چندان به این کار راضی نبود. به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد به ساختن خانه مشغول شد و به خاطر رسیدن به استراحت ،بسیار سریع کار را تمام کرد. صاحب کار برای دریافت کلید به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری. نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او می دانست که قرار است خودش در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن به کار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد .
این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنید. فرصت ها از دست می رود.شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر میخهای زندگی شما کوبیده می شود.یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید
Share this Post